+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 20:37 توسط من
|
در رویای خود به استقبال چشمان تو آمدم که
عاشقانه ترین کلمات را به من تعارف می کند.
آنجاست که وجودم از ابرها می گذرد. در غبار اندوه ،
چشمانت را مي بينم كه به من خيره شده است .
دوست داشتم مثل گذشته ها با تمام وجود با تو
سخن بگويم ولي باور كن واژه هايم از جنس سكوتند...

+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 22:33 توسط من
|
قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن
اينجوري خيلي بهتره ‚ هم واسه تو هم واسه من
قصه تمومه ‚ عشق من ! بايد من رو جا بذاري
بايد صدام رو تو شب ترانه تنها بذاري
بدون تو سايه ي من تنها نشوني منه
بغض ترانه ساز من كنار تو نمي شكنه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست
بايد بري تا بتونم اين شب رو نقاشي كنم
طعم گس نيشاي اين عقرب رو نقاشي كنم
بايد بري !دوس ندارم شب به تو چپ نگاه كنه
دوس ندارم دستاي شب ‚ صورتت رو سياه كنه
نه من من ‚ نه من تو ‚ تو اين شبا ما نميشه
عشق عظيم ما دوتا ‚ زير يه سقف جا نميشه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست
يغما گلرويی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 18:5 توسط من
|
دستم به چیزی بند نبود که افتادم
و دلم شور افتاده بودباید به او میگفتم و نگفتم
لیز خوردم در سراشیبی
و دیوانه جیغ کشید
سرم را کوبیدند به دیوار
و همان وقت به ناممکن ها فکر کردم
و زندگی رنگ باخته بود
و گاهی خاکستری میشود و زردانبو
داشتم خودم را به دنیا می آوردم
و مرگ دوشادوشمان حرکت میکرد
باد مارا برده بود
و خیابان ها مثل روده های در هم پیچ خورده
تعبیر خوابم درست بود
باید امضا میکردم و نکردم
شاید ... شاید تقصیر از فرضیه هایم بود
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 21:36 توسط من
|
شهر در سكوت غريبي فرو رفته بود . من بودم و تنهايي و آسمان .
تاريكي همه جا را گرفته بود. نا اميد بودم و خسته .
كمي ترس بر وجودم نشست بود ، ترس از ادامه داشتن اين تنهايي....
ناگهان صدايي در فضا پيچيد ، صدايي وحشت انگيز و مبهم ... ترسيدم .
پرسيدم : "تو كيستي كه در دل اين تاريكي به ياد من افتادي ؟"
صدا دوباره آمد اما باز هم نا مفهوم .مردد بودم . فرياد زدم :" كيستي ؟"
آسمان چشمكي زد و قطرات باران شروع به ريزش كردند .
فهميدم اين صداي مبهم فقط فريادهايي از سر دلتنگي و غصه و تنهايي .
درست مثل من... شهر در سكوت غريبي فرو رفته بود.
من بودم و آسمان . ديگر نه من تنهايم و نه او.
ما " خدا " را داريم ... من و آسمان.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 23:47 توسط من
|